شما مجاز به دیدن این منبع نیستید.
شما باید وارد شوید

  • default color
  • red color
  • green color
mina
channel
قصه هيرمبا
چاپ ارسال به دوست
مهرداد قدردان   
۲۵ فروردين ۱۳۸۸
آيين-هيرمبا
روزهاي 25 و 26 فروردين ماه، در پيرهريشت و روستاي شريف آباد اردكان، آييني كهن و باستاني توسط زرتشتيان برگزار مي شود. آييني كه امروز و بعد از گذر سالها، شايد خلاصه تر شده و كمي تغيير نموده باشد. در ادامه مطلب داستاني را به قلم مهرداد قدردان مي خوانيد داستاني كه شما را به هيرمبا خواهد برد و از همه آيين و رسوم آن آگاه خواهيد شد. بعد از خواندن اين داستان، بي شك از آنهايي كه در اين سالها اين مراسم را ديده اند، اطلاعات كاملتر و احساس بهتري خواهيد داشت:

يا پير هريشت

آرين نوه دلبند و عزيز خدابنده كه ده سال دارد در يك شب سرد زمستاني كه برف در حال بارش است از بامس خود كه نزد آنها زندگي مي كند مي خواهد كه چون زمان كودكيش برايش قصه تعريف كند و بامس قبول مي كند و مي گويد برايش قصه اي بنام هيرمبا كه از آداب و رسوم گذشته زرتشتيان حكايت دارد تعريف خواهد كرد و اضافه كرد كه خود از زمان كودكي تا به امروز شاهد برگزاري اين مراسم و سير دگرگوني آن بود هاست بامس خدابنده چنين شروع كرد:

نوه عزيزم اول بگذار برايت بگويم كه هيرمبا چه معني مي دهد و كلا چه مراسمي است بايد بگويم كه معني كلمه هيرمبا را كسي به درستي نمي داند بعضي "بيش باد" و "افزون باد" معني كرده برخي فروزان باد تعبير كرده اند و به تازگي "آگاهي ام باد و آموزشم باد" گفته اند ولي در اصل جشن سده است كه بر اساس تقويم و گاه شماري قديم كه كبيسه در آن رعايت نشده در روز اشتاد ايزد و آذر ماه قديمي در بعضي دهات يزد از جمله شريف آباد اردكان يزد برگزار مي شده و مي شود انجام اين مراسم تحث عنوان هيرمبا صورت مي گيرد و حال خود قصه هيرمبا:

آرين گلم من كه به حدود هفت هشت سالگي رسيده بودم در عصر روز هيرمبا با بچه هاي هم سن و سال خود وظيفه داشتيم كه به در خانه تك تك مردم ده (شريف آباد) برويم و با خواندن شعري بدين مضمون كه "شاخ و شاخ ارمني(خرمني)- هر كه شاخي بدهد هدا مرادش بدهد. هر كه شاخي ندهد خدامرادش ندهد" از صاحب خانه براي آتش افروزي شب، هيزم جمع آوري كرده به محل آتش افروزي بياوريم و تا هنگام شب اين كار توسط ما ادامه مي يافت و تلي از هيزم فراهم مي گشت و با غيزلي كه از پيرهريشت توسط بزرگترها آورده مي شد (كه به اصطلاح غيزليها ناميده مي شدند و بر روي الاغ حمل مي شد) يك جا مي گشت و هنگام آتش افروزي با شادي به آتش كشيده مي شد در اين وقت آرين پرسيد پدربزرگ غيزل و غيزليها يعني چه؟ پدربزرگ توضيح داد كه غيزل همان بوته هاي مرتعي است كه در بيابانهاي اطراف پيرهريشت مي رويد و براي آتش افروزي بسيار مناسب است و غيزليها كساني بودند كه براي كندن و جمع آوري اين غيزليها كه بعدا مفصل خواهم گفت روز قبل هيرمبا به پير هريشت مي رفتند.

حال ادامه داستان نوه گلم كار جمع آوري هيزم از خانه ها در روز هيرمبا براي زماني بود كه ما كوچك بوديم و هنوز توانايي نداشتيم كه با پاي پياده يا با الاغ و دوچرخه با غيزليها به پير هريشت برويم ولي وقتي اين توانايي را مي يافتيم و به حدود پانزده شانزده سالگي مي رسيديم براي جمع آوري غيزل به پير هريشت مي رفتيم و جمع آوري هيزم در ده را به كوچكترها واگذار مي كرديم، يادم هست اولين بار كه براي جمع آوري غيزل به پير هريشت رفتم درست شانزده سال داشتم و با الاغ به اتفاق جوانان ده كه همگي الاغ داشتند عازم پير شديم، رفتن به پير هريشت عصر روز قبل هيرمبا يعني روز ارد ايزد انجام مي گرفت حدود ساعت 3 بعد از ظهر شروع به رفتن كرديم ناگفته نماند كه قبل از آن مادرم چون ديگر مادرها براي سفرم نان و سفره كه شامل نان و سيب زميني و تخم مرغ آب پز بود، آماده كرده بود در مسير خيلي خوشحال بودم و سر از پا نمي شناختم چون احساس مي كردم كه ديگر بزرگ شده ام آخر جزو غيزليها پذيرفته شده بودم در طول مسير حدود سه تا چهار ساعته هر كسي از خاطرات شيرين خود حكايت مي كرد و گاهي هم كساني كه صداي خوبي داشتند آواز مي خواندند به انبار فرهاد كه رسيديم توقفي كوتاه داشتيم و پس از صرف آب و ميوه به راه ادامه مي داديم و حدودا غروب آفتاب به پير بر حق پير هريشت رسيديم ابتدا بار و بنه خود را در خيله معروف غيزليها گذاشتيم توبره الاغها كه حاوي كاه و يونجه و كمي جو بود آماده كرده بر سرشان بستيم و دست و روها را شسته و به پا بوس پير شرفياب شديم هنوز كه هنوز است آن لحظات شيرين و به يادماندني در لوح خاطرم نقش بسته و آن اوستا و راز و نياز با پير و شوق رسيدن به پير و غيزلي شدن حالتي وصف ناپذير داشت كه نمي توان تعريف كرد بعد از آن براي استقرار به خيله غيزليها كه حالت مركزيت براي اين دو روز داشت برگشتيم و مردم ديگر اعم از زن و مرد ه هر كدام نذري داشتند يا براي كمك آمده بودند هم كم كم سر مي رسيدند و در خيله ها مستقر مي شدند و براي دور هم بودن و شبي به يادماندني را سپري كردن به خيله غيزليها مي آمدند يادم هست پيرمردان و ميانسالاني بودند كه گرد پيري بر چهره شان نشسته بود ولي با توجه به اعتقادي كه به اين مراسم داشتند خود را جز جوانان غيزلي دانسته و در خيله غيزليها با جوانان حشر و نشر داشتند مردم كه در خيله جمع مي شدند نقل حكايت هاي شيرين توسط بزرگترها شروع مي شد و كساني هم كه دستي در آواز داشتند با آواي خوش خود شادي بيشتري را به خيله مي آوردند.

بعد هنگام صرف شام فرا مي رسيد همه نان و سفره خود را بر مي داشتند و در خيله گرداگرد هم مي نشستند و شام در فضايي گرم و دلنشين صرف مي شد تعارفات اين زمان ديدني بود كه هر كس از سفره خود چيزي به بغل دستي خود تعارف مي كرد بعد از شام جوانان به بازي و پيران به صحبت و صرف چاي تهيه شده با آبِ آب انبار كه مزه اي خوش به چاي مي داد مي پرداختند. بازي جوانان شامل بازيهاي نظير كله كشُگ و شَللنگ سرتراش بود كه تا پاسي از شب ادامه مي يافت در اين وقت آرين از بامس خود پرسيد كه كله كشگ و شللنگ سرتراش چه بازي است؟ بامس آرين گفت كه كله كشگ همان بازي قايم باشك است و شللنگ سرتراش بدين صورت بود كه نفري براي اصلاح سر نزد آرايشگر مي آمد و آرايشگر نيز با خواندن شعرهايي به اصطلاح سر او را مي تراشيدند و تعدادي از جوانان نيز در خواندن شعرها با او همراهي مي كردند بامس قصه را ادامه داد و گفت كه بالاخره نيمه هاي شب همگي براي استراحت آماده مي شدند تا فردا سحر عازم كندن غيزل شوند و سخر فردا حدود ساعت 4:30 صبح غيزليها براي خواندن گاه اشهن و صرف چاي از خواب بر مي خاستند بعد از خواندن گاه اشهن و صرف چاي و برداشتن بيل و طناب به بيابانهاي اطراف پير رهسپار مي شدند و مشغول كندن غيزل مي شدند جوانان كندن غيزل و جمع آوري آن را بر عهده داشتند و پيرمردان و ميان سالان نيز وظيفه بستن بار غيزل براي حمل با الاغ كه ريزه كاري و بلديت خاصي مي خواست را بر عهده مي گرفتند ب تعداد الاغهايي كه آورده شده بود بار بسته و آماده مي گرديد و حدود ساعت 10 صبح به پير بر مي گشتند و دست و روها را شسته براي به جا آوردن گاه هاون همگي به پا بوس پير مي رفتند و بعد براي صرف ناشتايي به خيله بر مي گشتند لازم به يادآوري است خانمهايي كه به پير آمده بودند در مدتي كه مردها براي جمع آوري غيزل مي رفتند آنها مسئوليت تهيه سيرگ و آماده كردن آن با پشمك براي ناشتايي غيزليها را بر عهده داشتند و اين بر اثر نذري بود كه بعضي ها داشتند همچنين در اين مدت زمان، كساني كه گوسفند نذري داشتند نذر كرده و براي نهاد و عصرانه غيزليها آماده مي كردند بهر حال ناشتايي سيرگ و پشمك صرف مي شد و بچه ها كمي استراحت كرده و زمان را تا وقت ناهار با شادي طي مي كردند ناهار كه شامل قليه جگر بود و بسيار خوشمزه و خوش طعم تهيه شده بود صرف مي شد.

پس از آن مراسم چوب زني و شربت خوري شروع مي شد و آن از اين قرار بود جواناني كه براي اولين بار به غيزل مي آمدند يا تازه داماد بودند يا اولين بچه شان به دنيا آمده بود بايستي چوب مي خوردند و شربت مي دادند همچنين در برگشت به ده و شبهاي بعد از هيرمبا كه بعدا خواهم گفت در منزل خود نيز شربت مي دادند. خلاصه من نيز آنسال چون بار اولم بود كه به اين مراسم آمده بودم چوب خوردم و شربت هم دادم چوب زني بدين شكل بود كه چند جوان با هم شخصي كه بايد چوب مي خورد را سر دست بلند مي كردند و يكي از آنها با چوب به آرامي به پشت او مي زد و در اين هنگام نزديكان آن نفر با كله قند مي آمدند و به اصطلاح قند را خوش و خير، او مي كردند و با هابيرگ هاي بلند او از چوب خوردن بيشتر نجات مي يافت و آن كله قند در لگن پر از آب كه در آن تخم شربتي ريخته بودند قرار مي دادند تا شربت مهيا شود بعد از آن همگي با شادي و شربت غيزل آن شخص را مي خوردند و سراغ نفر بعدي مي رفتند تا نفر آخري كه بايستي چوب بخورد چوب زده مي شد و شربت هم به شادي خورده مي شد و پس از آن حدود ساعت 4 بعدازظهر آبگوشت معروف غيزلي با طعم بسيار لذيذ آماده شده در خيله غيزليها را ميل مي كردند و به كساني هم كه نيامده بودند سهمي از گوشت كوبيده براي هم بهره شدن تعلق مي گرفت كه حاضرين براي آنها مي بردند.

بعد از صرف اين عصرانه خوشمزه كم كم آماده مي شدند كه بار غيزل بچه هاي غيزلي را با الاغها كنند تا غيزليها عازم ده شوند بارهاي غيزل بر روي الاغها قرار مي گرفت و جوانان غيزلي خوشحال و خندان پشت سر هم يكي پس از ديگري بطرف ده به راه مي افتادند و تا غروب آفتاب به ده مي رسيدند مردم ده هيزمهاي خانه ها را كه توسط بچه هاي كوچك تر جمع آوري شده بود، سر و سامان داده و در محل آتش افروزي انباشته و منتظر بچه هاي غيزلي بودند و با ورود اولين نفر غيزلي هابيرگ جمع بلند مي شد و جوانان غيزلي با سر و صورتي گرد و خاك آلود و خسته اما خوشحال و سرفراز يكي پس از ديگري سر مي رسيدند، مردم كمك مي كردند بار الاغها را پايين آورده طناب آن را جدا كرده و غيزل ها را در بغل و روي هيزمها قرار مي دادند و تلي بزرگ از هيزم و غيزل براي آتش فراهم مي گشت.

سپس جوانان غيزلي براي مراسم خدابيامرزي آماده مي شدند در برابر تل هيزم در دو طرف رو به روي هم قرار مي گرفتند و نفري كه حضور ذهن كافي داشت و اسامي درگذشتگان ده را بر مي شمرد و با هر اسم نفر درگذشته، جوانان يك طرف تا كمر خم شده فرياد مي زدند "هيرمبا" و با رقابت دو دسته صداهاي هيرمبا هر لحظه به اوج مي رسيد تا جايي كه صداي هيرمبا در اردكان نيز شنيده مي شد و مسلمانان نيز براي تماشاي آتش جمع مي شدند بعد از اتمام مراسم خدابيامرزي موبد آفرينگان آتش بدست كه شعله هاي آتش از آن زبانه مي كشيد و از پاي آتش شاه ورهرام آورده بود سر مي رسيد در حالي كه زمزمه هاي اوستا بر لب داشت در اطراف تل هيزم در جاهاي مختلف آن شعله آتش بر مي افروخت و بر اثر وجود غيزل كه سريع گر مي گرفت. شعله ها خود را به عرش مي رسانيدند و منظره اي بسيار با شكوه پديد مي آمد و چنان روشنايي و حرارتي برپا مي گشت كه عظمت آن فقط ديدني است و نه تعريف كردني و مردم تا زماني كه شعله ها سر بر آسمان داشت، مي ماندند و بعد با خداحافظي از يكديگر و جوانان غيزلي نيز با وعده گذاشتن براي شب بعد به خانه هاي خويش مي رفتند.

فردا صبح زود بانوني خانه با آتشدان به محل آتش افروزي مي آمد و چند تكه گل آتش از آتش هاي به جا مانده از شب گذشته را بر مي داشت، به خانه بر مي گشت. عود و كندر و اسفند بر آن مي ريخت و در تمام خانه جهت تبرك مي چرخاند و سپس به محل شاه ورهرام مي آورد. آتشدان خود را در مجمري بزرگ كه آتش خانه هاي ديگر نيز در آن قرار مي گرفت خالي مي كرد، در پايان كار موبد با خواندن اوستا گلي از آتش مجمر را به پاي آتش شاه ورهرام مي برد.

سر شب كه فرا مي رسيد جوانان غيزلي در محل هيرمبا (آتش افروزي) جمع مي شدند تا خود را براي خدابيامرزي كه بايد در خانه تك تك افراد ده اعم از خالي از سكنه يا پر مي رفتند، آماده كنند. بدين صورت كه محل هيرمبا (آتش افروزي) محل انشعال بود و جوانان دو گروه مي شدند و گروه ها در دو جهت ده به راه مي افتادند و در پايان كار، آخر ده بهم مي رسيدند. هر گروه شامل اين نفرات بود: يك نفر كه اسم درگذشتگان هر خانه را مي خواند و يك نفر انباردار كه تخمه و آجيل جمع آوري شده را در چادر شبي كه به كمر بسته بود مي ريخت و يك كمك انباردار و بقيه نفرات كه همگي با هم بعد از هر اسم در گذشته با صداي بلند، هيرمبا مي گفتند.

آرين وسط حرف پدربزرگ خود پريد و گفت آجيل و تخمه از كجا مي آوردند؟ پدربزرگ توضيح داد كه بعد از پايان خدابيامرزي هر منزل، خانم خانه با بشقابي پر از آجيل و تخمه از خانه بيرون مي آمد، آن را پيشكش و از بچه ها تشكر مي كرد و اين آجيلها توسط انباردار و كمك او جمع مي شد تا در پايان بين بچه ها تقسيم شود.

و پدربزرگ ادامه داد كه اين مراسم خدابيامرزي سه شب بعد از آتش افروزي ادامه مي يافت و بعد از اين كه دو گروه كار خدابيامرزي را به اتمام مي رساندند در آخر ده بهم مي رسيدند، آنجا دو انباردار محتويات چادرشب ها حاوي آجيل و تخمه را يكجا كرده و تقسيم مي نمودند و بعد به خانه نفراتي كه بايستي شربت بدهند مي رفتند. اين نفرات كساني بودند كه آن سال براي بار اول به غيزل كني رفته بودند.

ابتدا بيرون خانه خدا بيامرزي مي دادند، سپس با هابيرگ وارد خانه مي شدند و دوباره نفر مورد نظر بايد چوب مي خورد او را روي دستها بلند كرده چوب مي زدند و با خوش و خير كله قند به غائله پايان داده مي شد و شربت آماده مي گشت با شادي و خوشحالي ميل مي شد و سپس جوانان غيزلي به اتفاق دعوت شدگان به شادي و پايكوبي مي پرداختند. انجام نمايشاتي نظير "تقي مرده"، "الان مي روم تو آفتابه" توسط بازيگران محلي ديدني و شادي آفرين بود و شبي به يادماندني را با صرف شربت، شيريني و چاي پشت سر مي گذاشتند و به منازل خود مراجعت مي كردند و اين مراسم خدابيامرزي و شربت خوري تا سه شب ادامه داشت با اين تفاوت كه شب آخر با خدابيامرزي مس(خدابيامرزي بزرگ) همراه بود. بدين شكل كه جوانان علاوه بر خدابيامرزي درب منازلها، آخر شب در محل هيرمبا جمع شده و تمام افراد درگذشته ده را ياد كرده و خدابيامرزي مي دادند و مراسم هيرمبا پايان مي يافت.

آرين در اين هنگام گفت، پدربزرگ در خانه ها چطوري خدابيامرزي مي دادند؟ پدربزرگ گفت نوه گلم سئوال خوبي بود. خدابيامرزي به زبان دري گفته مي شد و نحوه آن به اين شكل بود كه نفر خدابيامرزي دهنده مي گفت:"نوم بزرگ و نوم خذا"، بقيه مي گفتند "مس و وه بوت"، بعد نام درگذشتگان را ياد مي كرد و بچه ها با شنيدن هر نام درگذشته بلند مي گفتند هيرمبا، پس از پايان نام درگذشتگان آن خانه گوينده مي گفت:

"مسير، مسير واز بوت- اسب تازي كمر زرين باد- گنم انبار شما جي و ماجي- گنم و گمه، روزن و جو" و در پايان مي گفت "راسو شوم كشا" كه آرين جان معني اين اشعار، بيشتر دعا براي صاحب خانه است و براي او پيشرفت و بي نيازي درخواست مي شود.

نوه گلم بدين روش يكي از مراسم هاي زيبا، دوست داشتني و جالب توجه اجرا مي شد كه حكايت از همازوري و هم انديشي و شادي همراه با ياد درگذشتگان دارد.

در اين وقت آرين كه به وجد آمده بود از پدربزرگ خواست كه سال آينده حتما او را به اين مراسم ببرند تا او نيز غيزلي بشود. پدربزرگ هم قول داد كه سال آينده به اتفاق به مراسم هيرمبا بروند و آرين نيز جز غيزليها بشود.

پدربزرگ با تعريف اين قصه واقعي و با يادآوري خاطرات گذشته حلقه هاي اشك در چشمانش نشسته بود و بغضي ناگشوده در گلو داشت با چهره اي اشك آلوده نوه اش را طرف سخن قرار داد و گفت : نوه ي عزيزم ما زنده ي مراسم و آداب و اعتقادات پاك گذشته هستيم، شما نسل بعد از ما سعي كنيد اين اعتقادات و مراسم هاي دلنشين كه يادگار نياكان خردمند ماست و برگرفته از دين پاك اهورايي است را به بهترين وجه به پا داريد، در برگزاري آن كوشا باشيد و چون نياكان تلاشگر و فداكارمان آنها را حفظ كرده و به نسل بعد از خود بسپاريد.

آرين نيز كه شديدا تحت تاثير قصه سراسر واقعيت حرفها و چهره اشك آلود پدربزرگ قرار گرفته بود، قول داد كه چنين كند.

در همين زمينه بخوانيد:
هیرمبا کهن جشن سده
مراسم هیرمبا در شریف آباد اردکان
با حضور مهرداد قدردان آيين هيرمبا بررسي شد

بازدید: 3844

  یادداشت ها (2)
1. نویسنده Homa, در ۱۳۸۸/۰۱/۲۸ - ۰۲:۱۴:۴۶
Khaily Khaily ziba bood az shoma mamnoon hastam, Hemat kam nakonid.
2. نویسنده Manijeh, در ۱۳۸۸/۰۱/۳۰ - ۱۵:۴۳:۲۲
Ba doroud, khaili gheseye kamel va khoobi bood. Faghat in matalab ghofteh nashodeh keh sobe rouze baad keh banovan atash be atashkatdeh mibarand dar rah har kodam hamdigar ra mibinand baraye ham arezou mikonand keh atashe khaneshan hamishe roushan bashad , va sale khoobi dashteh bashand .

ایجاد یادداشت
  • لطفا نظرات خود را در مورد این مطلب در اینجا ثبت کنید
نام:
پست الکترونیکی شما:
وب سایت شما:
یادداشت

کد امنیتی: (کد مقابل را داخل کادر وارد کنید)* Code

نسخه جدید سایت برساد را در لینک زیر دنبال کنید:
www.berasad.com